#بغض_محیا_پارت_459
شماتت بار گفتم...
- عه مینا هوا به این خوبی...
حیف نیست ریتو به جاي اکسیژن خالص پر ازسم و دود کنی...
مینا مغموم گفت...
- من که چیزي نگفتم...
و بیتا میان حرفش پرید...
- اما خدایی میچسبه ها تو این هوا...
خب محیا جون تو نکش...
و رو به بردیا کرد...
- داداش سفارش میدي برامون...
و می دانستم آن حالتی که بیتا به چهره اش داده بود جواب رد نمی گیرد...
در دل ناقلایی نثارش کردم...
و نتیجه اش شد لحظاتی بعد صداي قل قل قلیان...
و خنده هاي بلند مینا و بیتا و سکوت من و استاد...
به نظر می آمد به آن دو که انگار فارق از دنیا بودند...
زیادي خوش میگذشت این دورهمی هاي شبانه...
بردیا نگاهی به ساعتش کرد...
- بچه ها ساعت دهه...
کم کم بریم پایین...
همگی بلند شدیم و من خوشحال براي ...
خلاصی از نگاه ها و توجهات زیر پوستی استاد به راه افتادم...
کنار ماشین که رسیدیم خدا را هزار بار شکر کردم که ماشین آورده بودم...
و در جواب استاد براي رساندنم...
به جمله ي وسیله هست اکتفا کردم...
اما خیلی زود بادم خوابید...
وقتی فهمیدم به بهانه ي تنها بودن دو دختراین موقع شب...
قصد اسکورت کردنمان را تا خانه دارد...
romangram.com | @romangram_com