#بغض_محیا_پارت_458
و کمی با لجبازي بچه گانه اي ادامه دادم...
- در ضمن کسی تو زندگی من نیست...
لبخندي روي لبش آمد...
- پس همین براي کافیه...
سرم را پایین انداختم...
قدم تند کردم به سمت مینا و بیتایی که وارد رستوران سنتی و زیبایی شدند...
و می شنیدم صداي قدم هایش را که پشت سرم می آمد...
دور هم نشستیم و انصافا بیش از آنچه که فکرش را میکردم...
در هواي زیباي کوهستانی آن کته کباب خوشمزه چسبید...
البته اگر نادیده بگیرم...
توجهات زیر پوستی بردیا کیانراد را ...
و نگاه شیطنت بار مینا و بیتا رویمان...
چاي خوشرنگ دارچینی را که کیانراد روبه رویم گذاشت...
و باز نگاه شرر بار این دو ملکه ي عذابم شد...
معذب ممنونی گفتم...
و تمام تلاشم را میکردم تا تنها از منظره و هواي عالی لذت ببرم...
رو به استاد گفتم...
- ممنونم استاد خودم میریختم...
که مینا میان حرفم آمد...
خب چه کاریه آقا بردیا ریخته دیگه...
یه تشکر کن بی تربیت...
لب فشردم ازشوخی مسخره اش...
که لبخند به لب همه آورده بود...
و نگاه تیزي نثارش کردم...
جرعه اي از چایم را نوشیدم...
که شکلک مسخره ي نا محسوسی برایم درآورد...
و نگاه حسرت بارش را روي قلیان هاي چیده شده چرخاند...
romangram.com | @romangram_com