#بغض_محیا_پارت_457

- راستش نتونستم درخواست مینا رو رد کنم...

کوله بارى ست پر از هیچ که بر شانه ماست .. گله از دست کسى نیست مقصر دلِ دیوانه ى ماست ...

نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و ادامه داد...

"- محیا خانوم من ادعاي عاشقی و شیدایی ندارم...

من فقط خواهان یک زندگی آروم با کسی هستم که فکر میکنم بهش علاقه دارم...

وبا معیارهام جور در میاد"...

به حالت استفهامی نگاهم کرد...

" - من یه رابطه ي عاقلانه میخوام...

و فکر نمی کنم قبولش زیاد سخت باشه...

مگر اینکه فکرتون مشغول کس دیگه اي باشه"...

از باهوشی اش جا خوردم...

او چه میگفت؟!...

خواهان یک زندگی عاقلانه بود...

ومن به خاطر داشتن لحظه اي عاشقانه خودم را پر پر کردم؟!...

با صدایش به خودم آمدم...

"- با شما هستم محیا خانوم...

منتظر جوابتونم...

میتونیم فقط یه مدت بیرون بیاییم...

تا ببینیم شما می تونی وارد این رابطه بشی و آمادگی پیدا کنی...

یا نه...

مگر اینکه تو زندگیتون کسی باشه"...

قلبم از درون فریاد زد...

هست...

اینجا کسی هست...

و مغزم با پتک منطقش بر سر قلبم کوبید...

وروي زبانم جاري شد...

- راستش همانطور که گفتم مایل و آماده ي ورود به رابطه نیستم...


romangram.com | @romangram_com