#بغض_محیا_پارت_456
چشمم را بستم انگارتیر خلاص را زد...
آنقدر غیر منتظره که اصلا انتظارش را نداشتم...
لب فشردم،وقت سکوت نبود اصلا...
"- بله متوجهم،و احترام زیادي براتون قائلم...
ولی من اصلا آمادگی ورود به یه رابطه رو ندارم"...
لبخندي زد...
لبخندي که می دانستم پر از آرامش است...
و براي من چیزي جز تشویش به ارمغان نیاورد...
من اینجام براي همین...
براي اینکه تو آمادگی پیدا کنی...
وگرنه خیلی سنتی خواستم رو با خانوادت مطرح میکردم"...
و انگار با این حرفش قلبم از ضربان ایستاد...
امیرعباس هم جزوه خانواده ام بود مگر نه؟!...
سعی میکردم خودم را به سختی کنترل کنم...
" - جناب کیانراد من واقعا ممنونم از محبتی که به من دارید...
ولی من واقعا آمادگیشو ندارم...
ترجیح میدم همون استاد باشید برام...
من اصلا متوجه نمیشم مگه میشه اینقدر سریع به کسی علاقه مند شد"...
کمی چشمانش را روي هم فشرد...
میدانستم کلافه شده است...
محیا خانوم،فکر نمیکنم چند ماه دیدار مکرر و هر هفته اي شما...
زمان کمی باشه براي علاقه مند شدن...
ومی خواستم بدونم دلیل اینجا بودنتون چیه...
با توجه به تمایلتون حتما براي حفظ شاگرد استادي بینمونه"...
خوب بلد بود را آدم را بازي دهد و در تنگنا بگذارد...
واقعا حرفی نداشتم براي گفتن...
و چنگ انداختم به بهانه هاي مسخره ي کلیشه اي...
romangram.com | @romangram_com