#بغض_محیا_پارت_455
و من مثل همیشه کلافه زیر نگاه نافذ استاد جوابش را دادم...
نگاهی انداختم به نیم پالتوي اسپرت کم رنگ تنش...
که بی نهایت به شلوار کتان قهوه اي که پایش کرده بود ست شده بود...
بیتا نگاهی به من انداخت...
- محیا جون خوب کردي اومدیا...
بیاین بریم یه جا میبرمتون توپ...
لبخندي به سرزندگی اش زدم و دنبالش راه افتادیم...
باز هم مینا به همراه بیتا شد و جلوتر رفتند...
و من ماندم معذب با استاد دانشگاهم...
که به نظر میامد اینطور کنار هم راه رفتنمان هیچ مناسبتی نداشت...
سکوت را شکست...
- خوبید محیا خانم؟!...
- متشکرم...
باز نگاهی انداختم به آن دو که انگار از قصد شش هفت متري از ما فاصله گرفته بودند...
لب فشردم، که ادامه داد...
" - من فکر میکردم چادر وقار و متانت خانم ها رو بیشتر نشون میده...
اما با دیدن شما بدون چادر هم متوجه شدم...
متانت باید توي ذات وجود آدمی باشد"...
لب فشردم تعریف کردنش را نمی خواستم...
نمی دانم چه مرگم شده بود که در آن سرماي بیش از حد...
کف دستانم خیس عرق شده بود...
منتظر پاسخی از من نگاهم کرد...
و من تنها لبخندي زورکی و آبکی به لب آوردم...
بازهم ادامه داد...
"- آدمی نیستم که زیاد بخوام به حاشیه برم...
میدونم آنقدر باهوش هستی که بدونی...
دلیل این درخواست ها براي بیرون آمدم ها چیه؟"!...
romangram.com | @romangram_com