#بغض_محیا_پارت_454
متعجب نگاهم کرد و دوباره ادامه داد...
- ولی خدایی این استاده خوب کیسیه از دستش نده...
چپکی نگاهش کردم...
و جعبه ي دستمال کاغذي را به سمتش پرتاب کردم...
که خنده اش بلند شد...
مسخره اي نثارش کردم...
بالاخره رسیدیم و به سختی جاي پارك پیدا کردم...
رو به مینا گفتم...
- مینا کجا قرار گذاشتی...
- همین پایین جلو اسپیو...
سري تکان دادم و زیر لب غر زدم...
- آخه کدوم احمقی این موقع میره کوهنوردي...
مینا خندید...
"- آي آي شنیدم کوهنوردي که نمیریم یکم میریم بالا...
بیتا یه جاي خوب سراغ داره مثل اینکه"...
چادرم را تا کردم و داخل کیفم گذاشتم...
شالم را هم مرتب کردم و به همراه مینا راه افتادیم...
از دور دیدیم استاد و خواهرش را که برایمان دست تکان میدادند...
مینا با شیطنت در گوشم گفت...
مینا با شیطنت در گوشم گفت...
- لامصب عجب تیکه ایه این استاد...
خیلی دلبر و بلاست...
چپکی نگاهش کردم...
- چیه؟!...
استاد و که دیگه غدغن نکرده بودي...
با حرص زهر ماري نثارش کردم...
به هم رسیدیم و سلام واحوال پرسی کردیم...
romangram.com | @romangram_com