#بغض_محیا_پارت_453

معذب گفتم...

- نه ماشین میبرم...

سري تکان داد...

- خداحافظ...

از در بیرون آمدم و نفسم را بیرون دادم...

از وقتی طلاق گرفته بود رابطمون انگار محدود تر...

و پر خط قرمز تر شده بود و من از این بابت انگار خوشحال بودم و نبودم...

سرم را تکان دادم...

لعنتی یک تلنگر کافی بود تا ذهن قلبم پر شود از نامش ...

یادش...

رفتارش...

سوار ماشین شدم و دنبال مینا رفتم...

و به محض سوارکردنش شروع کرد به تعریف کردن...

و مغزم را خورد از بس از محسنات استاد برایم گفت...

دور میدان تجریش بودیم و مینا هنوز داشت میگفت...

نگاهش کردم...

گفت...

- بابا نمی دونی چه متشخصه...

حالا دو سه بار میري میاي میفهمی...

کلافه میان حرفش پریدم...

کلافه میان حرفش پریدم...

- وااااي مینا بسه مخمو خوردي...

بردیا...

کیانراد...

دکتر...

اََه حالمو بهم زدي یا حرف نزن...

یا دیگه این اسمارو تو جملت نیار خب...


romangram.com | @romangram_com