#بغض_محیا_پارت_452
وقت زیادي نداشتم و به رژ کمرنگی بسنده کردم...
لباس هایم را پوشیدم و چادرم را روي سرم انداختم و از در بیرون رفتم...
به مادر خبر دادم و به سمت حیاط رفتم...
هنوز دستم روي دستگیره در نرفته بود که در باز شد...
و قامت امیرعباس را دیدم پشت در...
لحظه اي چشم در چشم هم شدیم...
سریع نگاه گرفتم و به پایین خیره شدم...
زیر لب سلامی دادم و کنار رفتم تا داخل بیاید...
و متعجب از زود آمدنش بودم...
- علیک سلام...
هنوز نگاه سنگینش را روي خودم حس میکردم...
با اجازه اي گفتم...
خواستم از در بیرون برودم...
بی آنکه مانعم شود پرسید...
خواستم از در بیرون بروم...
بی آنکه مانعم شود پرسید...
- جایی میري؟!...
نگاهش کردم...
لعنتی هنوز خیره ام بود...
- بله، با مینا میریم درکه...
اخم در هم کشید...
- دیروقته نرید بالا زود بیاین...
و اشاره اي به چادرم کرد...
- با چادر سخته بالا رفتن...
یه روز خودم میبرتون ...
یه چیزي بخورید باهم زود برگرد...
میام دنبالت...
romangram.com | @romangram_com