#بغض_محیا_پارت_451

بیاید...

- پاشو بریم سرکلاس اینقدر چند پرند نباف...

انتهاي ساندویچ را در دهانش چپاند...

و با دهان پر گفت...

- بریم...

و خودش را تکاند...

سري به نشانه ي تاسف برایش تکان دادم...

و جلوتر از او راه افتادم...

تا فرداي همان روز با خودم و ذهنم و تمام احساسم در گیر بودم...

در گیر رفتن یا نرفتن...

با خودم درون ذهنم جنگ داشتم...

نگاهی به ساعت کردم شش بود...

و یک ساعت مانده بود تا قرار با مینا...

ایندفعه من میرفتم دنبالش تا به بهانه ي ماشین نداشتنم مرا لاي منگنه نگذارد...

حالا که نزدیک شده بیشتر پشیمان میشدم از قبول کردن...

اصلا نمی خواستم امشب را...

لب فشردم و کلافه نگاهی به لباس هاي داخل کمد انداختم...

موبایلم زنگ خورد و نام مینا رویش چشمک زد...

تماس را برقرار کردم...

- سلام محیا،خوبی؟!...

- فدات جانم؟!...

- قرار شد بریم درکه یکم بریم بالا...

لباس مناسب بپوش میدونی سرده اونجا خیلی...

باشه اي گفتم...

حالا کارم راحت تر شده بود ..پالتوي مشکی رنگم را به تن کردم و شال و بوت اسپرت مشکی را هم کنارش گذاشتم...

درکه میرفتم و مجبور بودم چادرم را در بیاورم...

می خواستم باز هم احساس ناراحتی نکنم...


romangram.com | @romangram_com