#بغض_محیا_پارت_450
داخل علف نشسته بودیم و سوگند با اشتها به ساندویچش گاز میزد...
با همان دهان پر گفت...
- میگم محیا...
جرعه اي از چایم نوشیدم...
- چی شده...
- غلط نکنم این استاده چشمش گرفته تورو...
بدجور سرکلاس روت زومه...
به گلویم پرید همان جرعه چاي...
سرفه اي کردم...
- مسخره...
در دل گفتم دوستان من همگی منتظربودند تا مرا به ریش کسی ببندند...
بیچاره استاد...
حتی با من کلامی صحبت نکردند...
آنوقت مینا و سوگند در ذهنشان چه چیزهایی که پرورش نمی دهند...
آنوقت مینا و سوگند در ذهنشان چه چیزهایی که پرورش نمی دهند...
- اوي با توام محیا...
چند روزه چته همش میري تو هپروت...
نگاهش رنگ شیطنت گرفت...
- نکنه توام با استاد آره کلک...
تیز نگاهش کردم...
- چرت نگو سوگند...
استاد مرد محترمیه...
- وا مگه من گفتم نامحترمه...
بابا بیچاره قصدش خیره...
پوفی کشیدم...
کلافه شده بودم...
از اینکه حتی ثانیه اي نامم کنارکسی جز او که باید باشد...
romangram.com | @romangram_com