#بغض_محیا_پارت_449
اینم برا خودش یه کسیه...
حالام تابلو نی که...
ولی من حس میکنم این استادت بدجور تیک میزنه...
ضرر که نداره کیس خوبیم هست...
یه مدت برو بیا آشنا شو"...
مینا بی راه هم نمیگفت...
اما من چطور؟!...
اجازه پیشروي به فکرم ندادم...
و به مینا گفتم...
- مینا چرت نگو،کاري نداري؟خندید...
عاشق اون حیاتم به مولا...
فردا پس اوکیه؟!...
- ببینم چی میشه...
خودم هم بدم نمیامد...
حداقل براي اینکه به خودم و امیرعباس ثابت کنم...
من هم می توانم آنطور که بی ربط به او باشد زندگی کنم...
تلفن را مینا قطع کرد...
و سوگند رو به من گفت...
- وا محیا امروز چته...
پاشو دیگه،پاشو بریم گشنمه بابا...
چپکی نگاهش کردم...
- ماشالا کجا جا میدي اینهمه رو...
خندید...
- حالا دیگه...
یالا...
سریع...
کیفم را روي دوشم انداخت و دنبالش روانه شدم...
romangram.com | @romangram_com