#بغض_محیا_پارت_448
ببینم از کجا ناراحتی اصن چون دلم برات تنگ شده بود...
اونوقت تو میخندي...
"لبخندم را جمع کرده در حالی هنوز لبخند روي لبم پهن بود...
لبخندم را جمع کرده در حالی که هنوز لبخند روي لبم پهن بود...
از داشتنش از بودنش با وجود بدخلقی هام...
که اونقدرام حقش نبود...
- منم دلم برات تنگ شده بود...
- جون من؟!...
به خدا دلم لک زده بیام در دانشگاه بریم دور بزنیم، بیام؟!...
نه،بعد نهار کلاس دارم دوباره...
عصر خودم میام کتابفروشی پیشت...
اونجایی دیگه؟!...
آره؟"!...
" - آره بابا کجا رو دارم برم...
راستی با بیتا دو سه باري بیرون رفتیم...
هی از تو میپرسه...
غلط نکنم خان داداشش مامورش کرده...
دیروزم زنگ زد اصرار داشت بریم بیرون با هم...
و توام بیاي"...
اخم در هم کشیدم...
" - دختر تو چقدر پرویی...
یادت رفته دوهفته واسه چی قهر کردم...
اصلا تو چراانقدر زود بامردم صمیمی میشی...
دو سه بارم با یارو بیرون رفتی؟"!...
" - آره خوب مگه چیه، دختر خوبیه؟!...
حالا مگه چی شده محیا...
تو که نمی خواي تا آخر عمر مجرد بمونی...
romangram.com | @romangram_com