#بغض_محیا_پارت_447

کنار سوگند نشستم...

که به سمتم خم شد...

و زیر لب به جاي سلام گفت...

- لامصب اخمشم جذابه...

نگاه چپی بهش انداختم و به تخته خیره شدم...

که دیدم با اخم نگاهم میکند...

لبم را گاز گرفتم،لعنتی دیده بود صحبت کردن سوگند را...

گند میزدم پشت هم...

از ترسم تا آخر کلاس از جایم جم هم نخوردم...

و تمام مدت سعی میکردم حواسم تنها متمرکز کلاس باشد...

کلاس که تمام شد کتابهایم را جمع کردم...

تا به همراه سوگند به سلف برویم...

و شکمو خانم دلی از عزا در بیاورد...

تلفنم زنگ خورد و نام مینا رویش چشمک میزد...

دو هفته اي بود قهر کرده بودم با مینایی که مرا تنها گذاشته بود...

و یک کوه دردسر برایم درست کرده بود...

و به قول خودش به نفع خودم کار کرده بود...

به نظرم دیگر کافی میامد تنبیهش و دلم هم برایش تنگ شده بود...

تماس را وصل کردم...

"- به سلام خانوم ستاره سهیل...

خانوم با ما به از این باش که باخلق جهانی...

چه عجب افتخار دادید و تماس این بنده ي حقیر رو پاسخ بدید...

"خنده ام گرفته بود...

- نفس بکش حالا...

دوباره خندیدم که جیغش درآمد" - ..مگه دستم بهت نرسه...

میدونی چی کشیدم تو این دوهفته که خانوم قهر کرده بود...

هزار بار کارمو سنگین سبک کردم...


romangram.com | @romangram_com