#بغض_محیا_پارت_446
و من هیچ احساسی انگار نداشتم...
نه من بلکه همه انگار بی حس بودند...
وقتی امضا میزد نگاه کوتاهی به صورتم انداخت...
که من هول زده جهت نگاهم را روي دستان در هم قفل شده ي محسن و ساحل چرخاندم...
و بعد از آنهم انگار هیچ اتفاقی نیافتاده...
هدي برگشت به خانه ي پدرش که ازدو هفته قبل به آنجا بازگشته بود...
بقیه هم هر کس سوار ماشین خودش شد و پی کارش رفت...
سوار ماشین شدم و بوق کوتاهی براي ماشین آقاجون که کنارم ایستاده بود زدم...
و به سرعت به سمت دانشگاه رفتم...
باز هم کلاس استاد کیانراد دیر شده بود...
و من هول زده تر از همیشه بودم...
چون بار قبل اخطار داده بود که دیر نکنم سر کلاسش...
با سرعت تمام پارك کردم و با دو به سمت کلاسش دویدم...
پشت در ایستادم و نفسی تازه کردم...
صدایش می آمد...
لعنتی باز هم دیر شده بود...
با نفس عمیقی در زدم و وارد شدم...
با دیدنم اخم در هم کشید...
- بازهم که دیر تشریف آوردید خانم...
لب فشردم و سرم را پایین انداختم...
- شرمنده استاد،تکرار نمیشه...
سري تکان داد...
- بسیار خب، بفرمایید...
گلگون شدن چهره ام را که بر اثر دویدن بود را حس میکردم...
گرمم شده بود در چله ي زمستان...
romangram.com | @romangram_com