#بغض_محیا_پارت_445

اونطور که میخوام زندگی کنم...

محیا من نمی تونم این نگاه هاي پر ترحم و تحمل کنم...

من میتونم مثل یه آدم عادي زندگی کنم...

احتیاجی ندارم امیرعباس بهم ترحم کنه...

و بخواد به زور باهام زندگی کنه...

من نمیخوام عمرم اینجوري بگذره محیا...

پس دلیل این کارام تو نبودي اینو مطمئن باش...

زندگی خودم و بخاطر تو هیچ وقت خراب نمیکنم...

البته با این که خیلی دوست دارم...

لبخند کمرنگی زدم اما هنوز مات خبرش بودم...

هدي از در بیرون رفت و من هنوز شک زده خیره به در بودم...

چه ساده این بازي مرگبار رو به آخر میرسد...

چقدر حیرت انگیز یه نفري تا پاي جانمان بازي کردیم...

وحالا هر کس برمیگشت همان جایی که بوده...

انگار نه انگار که اصلا اتفاقی افتاده...

روزها از پی هم میگذشت...

و من شاهد طلاق هدي و امیرعباس هم شدم...

و شاید عجیب ترین صحنه در محضر طلاق...

لبخند عمیق هدي بود و صورت بدون احساس امیرعباس...

امیرعباس که حالا براي بار دوم برگه ي طلاق را امضا میکرد...ذهنم رفت به سمت آن روزي که آقاجون همه را جمع کرد...

و خبر طلاق خواستن هدي را به همه داد...

نه هیچکس همهمه کرد...

ونه کسی حرفی زد...

انگار اصلا براي کسی اهمیت نداشت...

حتی عمه هم گریه سر نداد...

و تنها با ناراحتی به هدي و سپس به امیرعباس نگاه کرد...

و من دیدم چه راحت پرونده ي عشق سوزان امیرعباس که مرا هم با خود سوزاند و خاکسترکرد،بسته شد...


romangram.com | @romangram_com