#بغض_محیا_پارت_444

- چی؟!...

شوخیت گرفته...

لبخد عمیقی زد...

- نه بالاخره راضی شد...

باورت میشه محیا؟!...

قرار شد دادخواست بدیم ،منم داروهامو بزنم...

همانطور وارفته نگاهش کردم...

جلوتر آمد...

- چته،تو که باید خوشحال باشی...

- من چرا باید از بهم پاشیدن یه زندگی خوشحال باشم...

لب فشرد و شماتت بار نگاهم کرد...

لب فشرد و شماتت بار نگاهم کرد...

- کاري که من و امیرعباس میکردیم اسمش زندگی نبود...

در ضمن چشات داد میزنه که براش میمیري...

گفتم که من خودم عشق و تجربه کردم...

حالتو میفهمم...

چشمانم رنگ خشم گرفت...

- چی؟!...

هدي تو چیکار کردي...

بخاطر من گند کشیدي به زندگیت؟!...

این همه مدت خون خودتو و اون بدبختو تو شیشه کردي...

میان حرفم پرید...

- آآآآآ...

تند نرو محیا...

من تو رو دوست دارم ...

اما به خاطر خودم این همه تنبیه و عذاب دادم...

تا دیگر نگاه پر ترحم تحمل نکنم...


romangram.com | @romangram_com