#بغض_محیا_پارت_443
و براي تسکین دلم دائم با خود تکرار میکردم...
" که کاري نمی تواند بکند" "او هیچ کاري نمی تواند بکند "اما خودم هم میدانستم که او وقتی صحبت از کاري کند...
حتی سرش هم برود آن را عملی میکند...
خسته چشم روي هم گذاشتم و زیر لب گفتم...
- این دارا از کجا پیداش شد...
می دانستم بدجنسی است...
اما انگار تحمل این داراي بی پرواي جدید را نداشتم...
با حرص خودم را روي تخت پرت کردم...
دو هفته اي گذشته بود و من بهترین خبري که شنیده بودم این بود...
که دارا دوباره باز میگردد و ماندنی نیست...
در اتاق درس میخواندم که در زده شد...
عینکم را برداشتم و گفتم...
- بله...
که هدي با ویلچرش داخل شد...
چهره اش زیادي بشاش بود...
خودکارم را زمین گذاشتم...
- خوبی هدي؟!...
چیه شنگولی؟!...
لبخندش غلیظ تر شد...
- بالاخره تموم شد محیا...
جرعه اي از آب روي میز نوشیدم...
- چی؟!...
- این زندگی مسخره، طلاق میگیریم...
بالاخره راضی شد...
آب چنان به گلویم پریدکه احساس کردم لحظه مرگ را...
حالم جا آمد کمی...
نفس عمیقی کشیدم...
romangram.com | @romangram_com