#بغض_محیا_پارت_442

دوباره به سمتم آمد و انگشت اشاره اش را روي سرم زد...

- اینو تو مغزت فرو کن...

تنها کسی که میتونستی و انتخاب کردي که باهاش باشی من بودم...

من هستم...

صورتم را جمع کردم...

- تو دیونه اي...

لبخندي زد و خیره ام شد...

پیشانی ام را پر حرارت بوسید...

و لب زد...

- آره...

دیونه ي توام...

" مـ.ـ.ــن "چیزي از "تو" نمیخواهم جز یک آغـ.ـ.ـوش براي "نفس کشیدن "یـــــک...

حرصم گرفته بود از زور گویی اش...

بی توجه به بوسه اي که روي پیشانی ام را داشت میسوزاند...

گفتم...

- تو هیچ کاري نمی تونی بکنی...

من هر جور بخوام زندگی میکنم...

پشت سرم را گرفت و عقب کشید...

- موقعی که به کسی جز من اینقدر نزدیک بشی...

مطمئن باش اون روز من مردم...

مردم محیا...

در دل خدا نکنه اي گفتم...

و با حرص رو گرفتم...

که بوسه اش روي گونه ام نشست...

و بی حرف از در بیرون رفت...

عصبی چشمانم را روي هم فشردم...

از تهدیدش عصبی شده بودم و احساس خفگی میکردم...


romangram.com | @romangram_com