#بغض_محیا_پارت_441

اما انگار بوسه اي روي لبم ننشست...

چشمانم را باز کرد...

و دیدم کمی عقب تر رفته و خیره ام شده...

اخمش انگار از همیشه غلیظ تر بود...

اشکی که روي گونه ام رد انداخته بود را با انگشتش برداشت...

- اینقدر بده بودن با من؟!...

لال شده بودم انگار...

و همانطور خیره نگاهش میکردم...

عقب رفت و کلافکی از سر و رویش میبارید...

دستی داخل موهایش کرد طبق عادتش...

پشتش را کرد که به سمت در برود...

که دوباره به سمتم برگشت ...

و دولبه چادرم را با دستانش گرفت...

- ببین من و محیا،خوب گوش کن...

به ولاي علی اگر خطایی ازت ببینم ...

هم تو رو میکشم هم خودمو هم اون بی ناموس و...

حواست و خوب جمع کن...

چشمانش واقعا ترسناك شده بود انگار...

چادرم را رها کرد و به سمت در رفت...

بالاخره به زبان لعنتیم زحمت دادم و تکانش دادم...

- من حق زندگی دارم...

درست مثل تو...

سرجایش همانطور که دستش به دستگیره بود...

ایست کرده بود و حرفم را گوش میداد...

به سمتم برگشت با همان چشمان سرخ از عصبانیتش...

پوزخند یکوري اعصاب خورد کنش را تحویلم داد...

- سهم تو منم از زندگی و آخرتت محیا...


romangram.com | @romangram_com