#بغض_محیا_پارت_440
مسیر اتاقم را در پیش گرفته بود انگار...
در اتاق را باز کرد و مرا با ضرب داخل اتاق هل داد...
اخمهایم در هم شد...
جاي دستش روي پوستم بدجور قرمز شده بود و درد میکرد...
کمی ماساژش دادم...
و نگاه پر از خشمم را نثارش کردم...
پوزخندي زد...
- هنوز مونده تا واسم چشم غره بري خانوم...
اخمانم غلیظ تر شد...
- معنی اینکارا رو نمیفهمم...
این چه کاریه؟!...
رو گرفتم...
- خجالت آوره...
دو قدم به سمتم برداشت و چانه ام را در دست گرفت...
- وقتی با من حرف میزنی به من نگاه کن...
معنیش اینه که میخوام ربطشو برات توضیح بدم...
مگه اصرار به دونستن نداشتی؟!...
کم کم جلو می آمد و خیره ي لبم شده بود...
آب دهانم را همراه بغض گلویم قورت دادم...
نمی خواستم این بوسه ي پر از تهدید و خشم را...
نمی خواستم با دگر دومی باشم...
لبم را محکم روي هم فشردم...
نزدیک شده بود آنقدر نزدیک که نفس هایش به صورتم میخورد...
و نفسم را به شماره می انداخت...
به چشمانم خیره شد و آرام لب زد...
- گفتم عملی توضیح بدم...
چشمانم را روي هم فشردم...
romangram.com | @romangram_com