#بغض_محیا_پارت_439

میدانستم تقلا کردن براي بیرون کشیدن دستم از دستش بی فایدست...

تاي ابروي بالا رفته اش بدجور اعصابم را قلقلک میداد...

زل زدم به چشمانش...

بی آنکه سلام کند گفت...

- با کی اومدي؟!...

مثل خودش تاي ابرویم را بالا دادم...

- هر چقدر میگردم ارتباطش رو با شما پیدا نمی کنم پسر عمه...

نگاهش رنگ خشم گرفته بود...

و فشار دستش روي دستم هم عحیب زیاد شده بود...

لبخند یکوري اش اما بدجور متناقص بود...

- دنبال ربطی؟!...

سرم را تکان دادم...

که دستم را چنان کشید که سکندري خوردم...

اما توانستم خودم را کنترل کنم...

و به اجبار دنبالش کشیده میشدم...

تقلا میکردم...

تقریبا از ترس...

- دستم و ول کنید پسر عمه...

این چه کاریه...

آخ...

دستم...

بی هوا برگشت سمتم...

و انگشتش را روي بینی اش قرار داد...

و زل زد به چشمانم...

- ششششش...

ناگهان ساکت شدم...

و این بار بی حرف مرابه دنبال خودش کشاند...


romangram.com | @romangram_com