#بغض_محیا_پارت_438

که صداي عمه نفسم را در سینه حبس کرد...

- ِا دارا جان رسیدي عمه؟!...

خوش اومدي...

و تشر زد...

- وا امیرعباس تو اینجا وایسادي چرا صدامون نمی کنی...

قلبم از کوبش افتاد...

نکند شنیده باشد حرف هایمان را...

عصبی چشم روي هم فشار دادم...

زن عمو با گریه بیرون دوید...

و پسرش را در آغوش گرفت...

کم کم همه آمدند...

و تنها کسانی که هیچ عکس العملی نشان ندادند و سرجایشان میخکوب بودند من و امیر عباس بودیم...

من از بی جرأتی ام...

اما او...

او را نمی دانم...

بالاخره من طلسم را شکستم...

و سلام سرسري به جمع دادم...

و گمان نمیکردم که حتی شنیده باشند...

و قدم تند کردم به سمت خانه...

از کنارش رد شدم بی آنکه سلام کنم...

که مچ دستم اسیرش شد...

نفس در سینه ام حبس شد...

لعنت به شانس من...

خسته شده بودم از جواب پس دادن...

این بار تمامش میکردم...

آري من تمام میکردم این بازي مسخره را...

نمی دانم چرا بین این همه آدم پیله کرده ام به تو شاید فقط با تو پروانه می شوم سنگینی گفته هایم به سنگینی گوش هایت در


romangram.com | @romangram_com