#بغض_محیا_پارت_437

رسیدن به خیر...

چه بی خبر پسر عمو...

اخم هایش در هم بود...

اما به او چه...

در ضمن من که کاري نکرده بودم...

که برایم همه آقا بالا سر میشدند...

- ممنون محیا خانوم...

- چرا جلوي دري ...

پوزخندي زد...

داشتم زنگ میزدم که شما رو رویت کردم...

از لحنش بدم آمد...

اخمی کردم ناخودآگاه...

کلید انداختم...

- بفرمایید...

قدم تند کردم که صدایم کرد...

- محیا...

به سمتش برگشتم...

- گمون میکردم انتخاب درست بعداز امیرعباس حداقل من باشم...

اما گویا دیر رسیدم...

مشت کردم دستم را از حرف نابجایش...

قدم هایم را محکم به سمتش برداشتم...

- پسر عمو دلیلی نمی بینم براتون توضیح بدم...

پسر عمو دلیلی نمی بینم براتون توضیح بدم...

اما میدم که دست از تصورات غلطتون بردارید...

اول که شما همیشه ش برادرم بودید و هستید...

و دوما من توپ تنیس نیستم که یکسره به این و اون پاسکاري بشم...

و سوم اینکه ایشون استاد من بود و بنا بر دلایلی من رو رسوندند...


romangram.com | @romangram_com