#بغض_محیا_پارت_436
اما مینا هنوز پشتم میکوبید...
نگاه تیزي حواله اش کردم...
و دستش را گرفتم...
- مینا جان خوبم...
نزن دیگه...
- خب پس بهتري...
با آقا بردیا برو من اینجا هستم...
قسم میخورم میخواستم همانجا خفه اش کنم...
با همان نگاه شیطونش چشمکی زد...
لب فشردم،که گفت...
- فعلا پس...
استاد ایستاد من هم از جا بلند شدم...
از بیتا خداحافظی کردم و چشم غره ي آخر را به مینا رفتم...
که باعث دوباره آن نیش مسخره اش را باز کند...
به همراه استاد سوار ماشین به قول سوگند عروسکش شدم...
و تنها حرفی که میانمان رد و بدل شد...
آدرسی بود که به استاد میگفتم ودر آخر خداحافظی...
اما نگاهش بدجور مرموز بود...
از ماشین پیاده شدم و چیزي که رو به رویم میدیدم باور نمی کردم...
او...
اینجا...
لعنت به شانس گندم...
همانطور مسخ شده نگاهم میکرد و نگاهش میکردم...
و نگاهش میان من و جاي خالی ماشین استاد که لحظاتی پیش رفته بود میچرخید...
به خودم آمدم...
و قدم تند کردم به سویش...
- سلام دارا...
romangram.com | @romangram_com