#بغض_محیا_پارت_435
و من با دهان باز خیره اش شده بودم...
که بیتا رو به من و سپس رو به مینا کرد...
- دوست داشتم بمونید داشت خوش میگذشت کنارتون...
میان نفسهایت . حبســـــم ـن من ، بے تو بـــودن را بلد نیســتم که بیتا رو به من و سپس رو به مینا کرد...
- دوست داشتن بمونید داشت خوش میگذشت کنارتون...
لبخندي زدم...
- نظر لطفتونه اما یکم دیر شده ترافیک هم هست...
انشالا یه فرصت بهتر...
مینا هم لب هایش را کمی جمع کرد...
- من مشکلی ندارم اما باید محیا رو برسونم دیرشه...
دوست داشتم کنارت بمونم عزیز دلم...
بیتا دستانش را به هم کوبید...
- این که کاري نداره خوب...
بردیا محیا خانوم و میرسونه من و توام اینجاهستیم تا برگرده...
مینا مردد به من نگاه کرد...
والا چی بگم؟!...
تیز نگاهش کردم...
که دیدم خنده اش را خورد...
نفس عمیقی کشیدم که بی خیال شد...
اما رو به استاد کرد...
- آقا بردیا زحمت میشه براتون...
ومن آب دهانم به گلویم پرید...
و از شدت سرفه داشتم خفه میشدم...
و مینا هم با تمام توان به کمرم میکوبید...
لیوان آبی که استاد پیش رویم گرفته بود را گرفتم و تشکري کردم...
کمی حالم جا آمد ...
romangram.com | @romangram_com