#بغض_محیا_پارت_434

رو به استاد کردم...

- اینطور نیست...

اتفاق بود...

- بله البته، من با خانوم هاي زیادي برخورد میکنم بنا بر اقتضاي شغلم...

اما شما آرامش و متانت خاصی تو وجودتون هست...

که اجازه نمیده احساساتتون رو بروز بدید...

درست نمی گم؟!...

متعجب از تعریفش...

اخم ظریفی کردم...

- ممنون،شاید اینطوره...

چیزي نگفت اما با لبخند عجیبی خیره ام شده بود،که احساس معذب بودن میکردم...

کمی که گذشت در جایم جا به جا شدم...

و رو به مینا که گرم صحبت بود و انگار اصلا منی وجود نداشتم گفتم...

- مینا جان، بریم؟!...

یکم دیره...

مینا سري تکان داد...

مینا رو به خواهر استاد کرد...

و اشاره اي به ساعتش کرد...

دوست داشتم بازم بمونم اما یکم دیر شده...

خوشحال شدم از آشناییت بیتا جون...

خواهر استاد هم لبخند شیرینی زد...

- منم واقعا خوشحال شدم مینا جون...

خوشحال میشم شمارتو داشته باشم که بازم با هم ارتباط داشته باشیم...

مینا لبخند زد...

- البته...

البته...

و سریع شماره اش را به خواهر استاد داد...


romangram.com | @romangram_com