#بغض_محیا_پارت_433

- البته...

نشستیم و خواهرش گرم صحبت با مینا شد...

کمی معذب بودم...

دستم را در هم میپیچاندم و چشم میگرداندم در اطراف...

او هم ساکت بود و گاهی نگاه می گرداند میان خواهرش و مینا...

و منی که کمی دورتر نشسته بودم...

خواهر استاد لبخندي به رویم زد...

و با همان صمیمیتی که انگار در ذاتش بود گفت...

- محیا جان چاي میخواي؟!...

لبخندي زدم و گفتم...

- نه ممنون...

و سپس رو به استاد کرد...

- بردیا جان شما چی؟!...

استاد هم گفت...

- ممنون بیتا جان...

سري تکان داد براي استاد،چاي میریخت که رو به استاد کرد...

- راستی بردیا،تو چه حافظه اي داري...

اسم همه ي شاگرداتو یادته...

و نگاه شیطنت آمیزي به من انداخت...

و چشمک نامحسوسی زد که مینا را وادار به خنده کرد...

استاد جرعه اي از چایش نوشید...

نه بیتا جان، آخه من و محیاخانوم قبلا هم با هم برخورد داشتیم...یه تصادف کوچیک باهم کردیم...

و تک خنده ي جذابی کرد...

- که ظاهرا محیا خانوم و هم کمی عصبانی کرد...

با خجالت لب فشردم...

و به مینا که نیشش تا بنا گوش باز بود نگاه کردم...

لعنتی من نمیدانم چطور انقدر راحت با دیگران ارتباط برقرار میکند ..رو به استاد کردم...


romangram.com | @romangram_com