#بغض_محیا_پارت_432
و در گوشم آرام گفت...
- به به این استادا رو دانشگاه شما از کجا پیدا میکنه...
عجب جیگریه...
چپکی نگاهش کردم...
که صدایش باعث شدسرم را به طرفش بچرخانم...
- سلام...
لب فشردم و سلام آرامی دادم...
هم به او هم به همراه خوشروي کناري اش...
مینا هم سلام داد...
کمی هول کرده بودم و نمی دانستم چیکار کنم...
تاي ابرویش را بالا داد و رویش را به سمت همراهش کرد...
- خواهر جان محیا خانوم از شاگردام هستن...
و سوالی به مینا نگاه کرد...
به حرف آمدم...
لبخندي زدم...
- خوشبختم...
دوستم هستن مینا جان...
استاد هم کمی با همان ژست جنتلمنانه اش و نگاه مرموزش ...
اشاره اي به خواهرش کرد و گفت...
- همونطور که معرف حضور شدم خواهرم...
و در ادامه لبخندي زد و رو به خواهرش کرد...
- بفرمایید خواهر...
اینم از همراه که از تنهایی مینالیدي...
و روبه ما کرد...
- اجازه هست...
لب فشردم و با مینا یک صدا گفتیم ...
romangram.com | @romangram_com