#بغض_محیا_پارت_431
اما با چیزي که دیدم لبخندم جمع شد و چشم هایم گشاد...
مینا هم خودش را جمع و جور کرد...
- محیا چته...
این چه قیافه ایه؟!...
همانطور خیره ي صحنه ي روبه رویم بود به مینا گفتم...
- مینا استادم...
مینا به سرفه افتاد...
- یعنی چی استادت...
دهانم مثل ماهی تکان میخورد فقط...
- کیانراد...
مینا ادامه داد...
- کیانراد؟!...
این دیگه چه اسم مضحکیه؟!...
اسمه یا فامیلی اصلا؟!...
چشمانم را عصبی روي هم فشردم...
بلکه مینا زبان به کام بگیرد...
- یه لحظه حرف نزن مینا...
کنارش زن جوانی بود که بی نهایت به خودش شباهت داشت...
و در آن کت سفید رنگ کاملا متفاوت شده بود...
از آن مردي که در دانشگاه میدیدم...
به سمتم برگشت...
کمی خیره شد...
اوهم انگار شناخت...
بی ادبی بود که خود را به آن راه میزدم...
از جا بلند شدم و او هم با همراهش به سمتم آمد...
او به آزارِ دلِ ما ه ر چه خواهد آن کند ما به فرمانِ دلِ او ه ر چه گوید آن کنیم تقریبا به ما رسیده بودند...
که با اشاره ام مینا هم از جا بلند شد...
romangram.com | @romangram_com