#بغض_محیا_پارت_430

بعدم دلیلی نمی بینم براتون توضیح بدم...

تمام این حرف ها را یک نفس گفتم...



و دیدم که کمی گوشه ي لبش کج شد...

با همان خنده ته صدایش گفت...

- دلیلشو بزار به حساب اینکه شاید من دلم نخواد پرو پاي بلورین دختر نامحرم و ببینم...

کمی نزدیک شد...

- گرچه وجب به وجب این دختر نامحرم و از برم...

لبم را گاز گرفتم از بی حیایی شوخی مسخره اش... خنده اش کمی بلند تر شد...

سرش را کمی برایم خم کرد...

- روز خوش دختر دایی...

مات رفتنش شدم...

قطعا این زن و شوهر دیوانه بودند...

شانه اي بالا انداختم و رفتم حاضر شدم...

مشغول بستن شال آبی رنگم بودم که مینا زنگ زد...

چادرم را به سر کشیدم و پایین رفتم...

مادر و زن عموها تو آشپزخانه بودند...

با اجازه اي گفتم و به سمت در حرکت کردم...

مینا داخل ماشین نشسته بود و با انگشتش روي فرمان ضرب گرفته بود...

سوار شدم و سلام بلند بالاي کردم...

بماند که باز هم کمی غرغر کرد براي دیر آمدنم...

آن روز سینما رفتیم،خرید کردیم و شام ونهار راهم در دربند یکی کردیم...

مینا قلیان کشید و در جواب تعارفش تنها خندیدم و گفتم...

- نه قربونت اینبار حتما رئیس دانشگاه میاد منو در حال کشیدن افیون میبینه...

والا شانس که نداریم...

مینا پقی زد زیر خنده...

من هم خندیدم ...


romangram.com | @romangram_com