#بغض_محیا_پارت_429

خدایی خیلی سلیته اي هدي...

خنده اش رها شد...

- حالا ول کن اینارو اومدم بگم میاي بریم یه دور بزنیم با مینا حال و هواتم عوض شه...

نگاه عاقل اندر سفیهی کرد...

من الان پاشم با تو بیام ددر دودور...

بقیه نمیگن این دختره دیوانس...

اعصاب ما رو میریزه بهم پا میشه میره صفا با هووي سابقش...

- باشه پس من برم حاضر شم...

سري تکان داد و مشغول موبایلش شد دوباره...

از اتاق بیرون آمدم...

و از گوشه ي چشم دیدم امیرعباس را که از اتاق بیرون می آمد...

قدم تند کردم...

هراس داشتم از رو به رو شدن با او...

ساحل راست میگفت...

واقعا من هنوز از شوهر سابقم مثل چی حساب میبردم...

با شنیدن صدایش که نامم را صدا میزد ایستادم...

لبم را گاز گرفتم و چشم روي هم فشردم...

به سمتش برگشتم...

چشمانش هنوز کمی قرمز بود...

اما خونسرد بود انگار...

نگاهی انداخت...

- محیا به حرف و چند بار باید برات تکرار کنم؟!...

با لباس خواب اول صبحی از اتاق میپري بیرون که چی ؟!...

میان حرفش پریدم و دستم را روبه رویش گرفتم...

- آقا امیرعباس خواهشا...

من از جیغ هدي هول شدم و از خواب پریدم...

و کاملا غیر ارادي پریدم بیرون اتاق...


romangram.com | @romangram_com