#بغض_محیا_پارت_428

زبونی براي ساحل در آوردم...

- من برم پیش هدي حالا که داداش جونت نیست...

ساحلم باشه اي گفت و خودش را روي تختم ولو کرد و موبایل به دست شد...

به سمت اتاق هدي رفتم و در زدم...

روي تخت نشسته بود و با موبایلش ور میرفت...

چشمانم تا آخرین حد باز شد با دیدن حال سرخوش هدي...

انگار نه که یک ساعت هم نمی شد از آنهمه گرد و خاکی که به پا کرده بود...هدي خوبی؟!...

نگاهم کرد...

- آره چرا بد باشم؟!...

چپکی نگاهش کردم...

- دیوانه اي پس؟!...

الان باید حداقل یه ذره ناراحت باشی آخه...

بی تفاوت خنده اي کرد...

- نه بابا این کار هر روزمه...

این بار کمی پیاز داغشو زیاد کرد که به گوش بقیه هم برسه...

چهره اش کمی غم گرفت...

- راستش نمی خواستم غرورشو خورد کنم...

اما تنها راهی که به ذهنم رسید آمپر بچسبونه و حرفم به کرسی بشینه همینه...

کنارش نشستم...

- واقعا می خواي جداشی؟!...

نمی خواي یکم صبر کنی؟!...

نگاه بدي نثارم کرد...

- به اندازه ي کافی واست یاسین نخوندم...

دوباره از اول بگم...

دستم را به حالت تسلیم بالا آوردم...

- خیلی خب بابا خانم...

تو رو خدا از اون کارا واسه من نکنیا...


romangram.com | @romangram_com