#بغض_محیا_پارت_427
از پله ها که بالا رفتیم...
پشت من داخل اتاق آمد و در را بست...
خنده اي کرد...
- نگاش کن حالا چه قیافه ایم گرفته واسه من...
چشم غره اي رفتم و ایشی گفتم...
- مگه تو الان نباید پیش عمه باشی...
پاشو برو پیشش دلداریش بده...
ناسلامتی دخترشی بی بخار...
با امیرعباس رفتن پیش آقاجون مگه ندیدي؟!...
لبهایم را کمی جلو دادم و گفتم...
- نه...
تو که نمیاي بزار برم یه سر به هدي بزنم...
و در آخر اضافه کردم...
- خاك تو سر شوهر ذلیلت...
خنده اي کرد...
- خوبه من شوهر ذلیلم...
والا تو که عین چی هنوز از شوهر سابقت حساب میبري...
و بی اجازش آبم نمیخوري چی میگی؟!...
چشم غره اي رفتم و موبایلم را از جیبم در آوردم و شماره ي مینا را گرفتم...
الو،سلام چطوري مینا؟!...
به خانم ستاره ي سهیل از اینورا؟!...
- حرف نزن بابا دلم برات تنگ شده...
از طرفیم نمی خوام خونه باشم...
میاي بریم یه دور بزنیم...
حاضر باش یه ساعت دیگه اونجام...
- باشه بیا پس...
romangram.com | @romangram_com