#بغض_محیا_پارت_426

- به پس دختر عموي گیسو کمندم داشتیم من بی خبر بودم...

جو کمی سبک شده بود انگار همه لبخندي روي لبشان آمد...

البته قطعا امیرعباس هنوز وارد آشپزخانه نشده بود...

قدم که داخل گذاشت همه لبخند ها هم جمع شد...

سلامی کرد و پشت میز نشست...

انگار نه که عاشورایی به پا بود بالا تا همین چند دقیقه پیش...

عادي بود البته غیر از رنگ خون چشمانش ،انگار عادي بود...

چاي را جلویش گذاشتم...

صبـــح شـــد...

نگاه تندي حواله ام کرد و ممنونی گفت...

که انگار از صدتا فحش برایم بدتر بود...

منهم با این که دردلم غوغا بود شانه اي بی تفاوت بالا انداختم...

رفتم چاي دیگري براي خودم ریختم...

و پشت میزنشستم...

که همزمان شد با بلند شدن او از سر میز...

چایش را برداشت و بیرون از آشپزخانه رفت...

سرم را کمی خاراندم و مشغول شدم...

در فکر بودم که بعد از صبحانه زنگی به مینا بزنم و احوالش را بپرسم...

رو به ساحل کردم...

-ساحل میاي بریم بیرون...

لقمه اش را فرو داد...

و اشاره زد به بیرون ...

- وضعیت و که میبینی کجا بیام...

از طرفی محسن پادگانه گوشی نداره که زنگ بزنم بهش بگم...

لب فشردم و زیر لب شوهر زلیلی نثارش کردم...

لقمه ي آخر را در دهانم گذاشتم و لیوانم را آب زدم و سر جایش قرار دادم...

به سمت اتاقم رفتم و ساحل هم پشت سرم آمد...


romangram.com | @romangram_com