#بغض_محیا_پارت_425

- ها؟!...

نمی دونم...

که نگار میان حرفش امد...

- تو اتاقش...

دریا رفته چایی ببره براش...

سري تکان دادم...

- شما چیزي خوردید؟!...

نگار گفت...

- مگه تو این خونه به جز حرص چیز دیگه ایم میشه خورد...

نگاه ملامت گري کردم...

- بیا من آماده میکنم...

سعی کردم اصلا به روي خودم نیاوردم...

مسئله اي نبود که من بخواهم حتی راجع بهش حرفی بزنم...دعواي شوهر سابقم با زنش اصلا نمی توانست برایم جالب باشد...

زنی که برایم عزیز بود...

و شوهرسابقی که برایش جان میدادم هنوز...

صبحانه را حاضر کردم...

جو سنگینی بود...

همه را صدا زدم...

و به جز مادر و عمه همه سر میز آمدند...

زن عمو پروانه شروع به تشکر کرد...

و عمو سعید هم براي عوض کردن جو گفت...

- ببین گیسو کمند ما چه کرده...

لبخندي زدم...

دهان باز کردم تا ممنونی بگویم...

که امیرعباس که در چهار چوب در آشپزخانه بود ...

دهان نیمه بازم را بست با حضورش...

نعیم گفت...


romangram.com | @romangram_com