#بغض_محیا_پارت_424

و خدارو شکر تنها عموها بالا آمده بودند...

و کار به جاهاي باریک نکشیده بود...

حالا میفهمم دلیل اخم وحشتناك و لحن وحشتناك ترش را...

دوباره به خودم نگاهی انداختم و لب فشردم...

شاید خودستایی باشد...

اما زیادي جذاب شده بودم با آن لباس و پوست سفید و موهاي رنگ شب و افشانم...

ناخودآگاه خنده ام گرفت...

میدانم بی جا بود با آن وضعیتی که بیرون بود...

کله ام را تکان دادم و سریع لباس مناسب پوشدیم...

و بیرون رفتم...

کسی توي راهرو نبود...

اما هنوز صداي جیغ هاي هدي می آمد و سکوت امیرعباس غوغا میکرد...

سکوتش برایم عجیب ترین بود...

او مردي نبود که بایستاد و از زنش حرف بخورد...

این هدي هم عجب شلوغ کاري بود ..دوباره خنده ام گرفت...

به خودم نهیب زدم...

'' - وقت خوشمزه بازي نبود اصلا''...

و پا یین رفتم...

نعیم ونگار و ساحل هم پایین آمده بودند...

و مادر و زن عموها در حال رسیدگی به عمه بودند...

که تقریبا از شدت گریه از حال رفته بود...

مادر هم انگار دست کمی نداشت...

و به زور سرپا خودش را نگه داشته بود...

نبودن آقاجون کمی عجیب بود برایم...

رو به نعیم کردم...

- آقاجون کو؟!...

با همان احوال مات و هاج و واجش گفت...


romangram.com | @romangram_com