#بغض_محیا_پارت_423
با همان نگاه مرگبارش ...
از لاي دندان هاي کلید شده اش زمزمه کرد...
- اتاقت...
زود...
جا خوردم...
از لحن صحبتش با من جا خوردم...
لب فشرم...
من کجاي دعواي او وزنش بودم؟!...
برگشتم...
عمو ها و زن عموها هم به مادر و عمه ملحق شده بودند...
سلام دادم...
وچشم هایم را کمی مالیدم...
انگار تازه یادم آمده بود از خواب بیدار شدم...
زن عموها کمی عمه را دلداري دادند...
مادر هم حال خوبی نداشت میدانستم بعد از مرگ پدر تنش اذیتش میکند...
در آغوش گرفتمش...
- خوبی مادر؟!...
زیر لب گفت...
- محیا برو تو اتاقت ...
آبرومون رفت...
اخمی بر چهره نشاندم و نگاه به خود کردم...
با دیدن ساق پاهایم که برهنه بود چشمانم گرد شد...
چشمانم را با خجالت روي هم گذاشتم،داخل اتاق دویدم...
نگاهی به خودم در آینه انداختم و خودم هاج و واج ماندم...
لباس خوابی کوتاه که تا روي زانویم آمده بود...
و رنگ صورتی اش بدنم را بیش از پیش رنگ پریده جلوه میداد...
و خداروشکر موهاي بلند وافشانم شانه و بازوهایم را پوشانده بود...
romangram.com | @romangram_com