#بغض_محیا_پارت_422

شوك زده نگاهشان میکردم...

که لیوان محبوب امیرعباس جلوي پایم فرود آمد و متعاقبش صداي هین هدي...

- محیا خوبی؟!...

چشم روي هم گذاشتم...

- چه خبره هدي؟!...

این چه وضعیه؟!...

انگار با دیدنم دوباره گر گرفت...

رو به امیرعباس کرد...

امیرعباسی که روي تخت نشسته بود و سرش را میان دستانش گرفته بود...

- میبینی، کارت زور کردنه...

بدبخت کردنه...

این دخترم بیچاره کردي ...

به بهانه ي جون مردي گند میزنی به زندگی این و اون...

سرش را بلند کرد...

و چشمان رنگ خونش مرا هدف گرفت...

ثابت ماند رویم...

از جا بلند شد...

نگاهی به هدي کرد...

نگاهی به هدي کرد...

صدایش آرام بود اما لحنش...

من که ترسیدم...

هدي را نمی دانم...

- بسه ...

نمایش خوبی بود...

به سمت من آمد...

ناخودآگاه کمی عقب تر رفتم...

دستش را به در گرفت و کمی به سمتم خم...


romangram.com | @romangram_com