#بغض_محیا_پارت_421
از فردا دیگر امیرعباس را از دلم بیرون میکنم...
اما با دیدنش باز هم نشئه وجودش میشدم...
لعنت به من و دل سرکشم...
به خانه که رسیدیم همه خواب بودند...
و این رامیشد از سکوت و تاریکی خانه فهمید...
بی حرف هر یک به سمت اتاق خود رفتیم...
خود را روي تخت رها کردم با همان لباس بیرون...
تا شیرینی امشب از سلول سلول بدنم خارج شود...
میدانستم...
حالات خود را میشناختم این طعم شیرین زیر پوستم...
اگر بماند و زیر دندانم رود دیوانه میشدم از ناکامی...
نمی دانم چقدر در همان حال ماندم تا با رخوت خود را از تحت کندم و لباس هایم را تعویض کردم...
دوباره به تختم برگشتم و خود را به خواب سپردم...
صبح با صداي وحشتناك جیغی از خواب پریدم...
و قبل از آنکه هوش و حواسم سر جایش بیاید بی درنگ بیرون دویدم...
و خدا میداند در همان کسر ثانیه چه افکاري که در سرم عبور نکرد...
مادر و عمه در راهرو بودند و گریه میکردند...
یک سري لباس و وسیله کف راهرو ریخته بود...
دوباره صداي جیغ تکرار شد...
دوباره صداي جیغ تکرار شد...
اینبار واضح تر...
- نمی خوامت امیرعباس بفهم...
نمی خوام این زندگیو...
ترستو براي خودت نگه دار...
کمی جلوتر رفتم...
حالا در درگاه اتاقشان ایستاده بودم...
انگار هنوز خواب بودم...
romangram.com | @romangram_com