#بغض_محیا_پارت_420

و از جا بلند شد...

امیرعباس دست روي دستش گذاشت...

- ممنونم حاج بابا...

رفع زحمت میکنیم کم کم...

- برید به سلامت...

شاه پسر...

سري تکان دادم و آرام خداحافظی کردم...

با پیرمردي که حتی نگاهش هم انگار جادو داشت...

امیرعباس به سمت رحیم رفت و حساب کرد...

سوار ماشین شدیم و رو به من کرد...

- غذاشو دوست داشتی...

لبخندي زدم...

و یادم آمد طعم فوق العاده کباب ها که با لقمه هایی که امیرعباس میگرفت عجیب مزه میداد...

خوشمزه ترین کباب تابه اي عمرم بود...

عمیق نگاهم کرد...

- خوبه...

نگاه گرفت و استارت زد...

به زبان آوردم سوالی که ذهنم را مشغول کرده بود...

- میگم شما اینجا رو از کجا میشناسید؟!...

دنده عوض کرد و همانطور که به روبه رو نگاه میکرد گفت...

من زیاد قم و جمکران میام...

این جاده ي قمه...

تا خانه حرفی نزدیم باهم...

انگار هر کس در دنیاي خودش غرق بود...

ومن شیرینی لحظات قبل انگار در تمام رگ و پی ام جریان پیدا کرده بود...

لعنت به من که هنوز هم اختیار دل از کف میدادم...

و مانند معتادي با خود میگفتم...


romangram.com | @romangram_com