#بغض_محیا_پارت_419
از دور حاج بابا را دیدم...
که با سینی چاي دونفره با آن قد خمیده اش به سراغمان می آید...
خنکی هوا باعث شده بود با دیدن چاي هوسش به سرم بزند...نزدیک که شد امیرعباس بلند شد...
عهه...
شما چرا حاجی بابا...
و سینی چاي را گرفت و روي میز گذاشت...
رو به حاجی بابا کرد...
- حاجی...
دست به سه تارت میبري واسمون...
عجیب امشب دلم هوس سوز صداتو کرده...
پیرمرد خندید و سري تکان داد...
- امان از شما جوونا با صداي نه چندان بلندي رحیم را صدا زد تا سه تارش را بیاورد...
رحیم که سه تارش را آورد و به دست گرفت...
دلم میخواست همان صحنه قاب عکسی همیشگی باشد در اتاقم...
شروع کرد و دل من از سوز صدایش لرزید...
کدوم کوه و کمر بوي تو داره یار کدوم مه جلوه ي روي تو داره کدوم کوه و کمر بوي تو داره یار کدوم مه جلوه ي روي تو داره مجنون نبودم مجنونم کردي از شهر خودم بیرونم کردي یار مجنون نبودم مجنونم کردي --از شهر خودم بیرونم کردي یار "نگاهی کردم به امیرعباس که لب میزد...
- مجنون نبودم مجنونم کردي...
از شهر خودم بیرونم کردي ...
لب فشردم...
لعنتی، دلم بدجور بیتابیش را میکرد...
چشمانم را روي هم فشردم ناخودآگاه اشکی چکید...
دیگر آهنگ حاج بابا تمام شده بود...
و به اندازه کافی دل من عاشق بیچاره را هم سوزانده بود...
اشکم را سریع ستردم...
و با لبخند به حاج بابا خیره شدم...
خنده اي کرد و سري تکان داد...
- دنیا هزار بالا و پایین داره...
romangram.com | @romangram_com