#بغض_محیا_پارت_418
- خواستم جدا شیم چون اونقدر میخواستمت که نخوام به پاي من بسوزي...
نزدیک تر شد...
- من هدي رو دارم...
اما گناهه هر شب بی اینکه حتی نگاهی به هدي بندازم هوس لمس تن تو رو دارم...
لب گزیدم...
مگر آخر دنیا همین جا روي همین تخت نبود...
- اما اشتباه کردم محیا...
من تحمل ندارم کسی حتی تو رو نگاه کنه...
چطور بزارم بعد از من مال کسی بشی؟!...
راستش از تصورش خودم هم تنم لرزید...
چشمانم را محکم روي هم فشار دادم...
تا دروغ ترین حرف دنیا را بزنم...
- به هر حال راه من و شما از هم جدا شده...
لب باز کرد تاچیزي بگوید که تلفنش زنگ خورد...
لب فرو بست و تلفنش را جواب داد...
- بله نعیم...
نه...
اومدیم یه چیزي بخوریم محیا گرسنه بود...
لب فرو بست و تلفنش را جواب داد...
- بله نعیم...
نه...
اومدیم یه چیزي بخوریم محیا گرسنه بود...
تک خنده ي جذابی کرد...
- تو داشتیم میومدیم شام خوردي،میدونستم گرسنه نیستی...
دستت درد نکنه...
قربانت ممنون...
خدافظ...
romangram.com | @romangram_com