#بغض_محیا_پارت_417
- سلام پسر...
چرا دور وایسادي برو بشین بابا...
و به چهار تختی که دورتر دور هم چیده شده بود که حوض وسطش بی نهایت زیبا بود اشاره کرد...
لبخند پیرمرد عمیق شد...
- می بینم که این بار با یار و دلبرت اومدي جوون...
امیرعباس لبخندي زد...
- حاج بابا تو بساطت چی داري گشنه ایم خیلی...
- برید بشینید بابا میگم رحیم براتون کباب تابه اي بزنه...
امیرعباس سري تکان داد و با دستش هدایتم کردبه سمت آن فضاي دوست داشتنی...
روي تخت نشستیم و من باذوق اطرافم را نگاه میکردم که گفت...
- محیا جان مقنعتو درست کن...
دستی به مقنعه ام کشیدم کمی عقب رفته بود...
حوصله لج بازي نداشتم...
انگار آن فضا جادویم کرده بود...
روحانیت وزیبایی خاصی داشت در عین سادگی...
رحیم هم غذایمان را آورد...
و من دلم میرفت براي لقمه هایی که امیرعباس میگرفت و گوشه بشقابم میگذاشت...
سر به زیر انداختم...
- نکن امیرعباس...
این کارا رو نکن...
دلیل این کارا رو نمیفهمم...
به صورتم زل زد...
- نمی فهمی واقعا...
- نه...
تو هدي رو داري...
خودت خواستی جدا شیم...
عمیق نگاهم کرد...
romangram.com | @romangram_com