#بغض_محیا_پارت_416
چشمانم را روي هم محکم فشار دادم...
- نعیم خیلی وقته رفته،دیر میشه...
بی حرف راه افتاد...
و من لقمه ي بغضم را قورت میدادم تا از چشمانم فرو نریزد...
چه مهارت خاصی داشت در تحقیر کردنم...
و چه احمقانه دلم ضعف میرفت براي چند تار مویی که روي پیشانی اش ریخته بود...
تاریخِ معاصر همین حالِ خوبِ کنارِ تو بودن است، که نسلهاى بعد، ورق میزنند تمام دوست داشتنمان را...
لعنتی به خودم و دل نافرمانم فرستادم...
نیمه ي راه را طی کرده بودیم بی آنکه حرفی بزند یا من حرفی بزنم...
آرام گفتم...
- بعد عوارضی نگه دار لطفا من گرسنمه...
گرسنه که بودم اما راستش براي شکستن سکوت سخت میانمان گرسنگی را بهانه کردم...
بی آنکه نگاهی بیاندازد گفت...
- غذاي اینجا سالم نیست به معدت نمیسازه...
خداي من مگر چه گفته بود که اینطور با کوچکترین صحبتش به عرش اعلا میرسیدم؟!...
لب فرو بستم...
کمی جلوتر ایستاد...
- پیاده شو...
اینجا غذاش خوبه...
بی حرف پیاده شدم...
پیرمرد سپید رویی کنار آتش نشسته بود...
که با آن چهار پایه چوبی که رویش نشسته بود وکتاب حافظی که دستش بود ...
انگار یک تابلوي نقاشی زیبا ساخته بود...
امیرعباس تن صدایش را کمی بالا برد...
- سلام حاج بابا...
پیر مرد سر بلند کرد از روي کتاب...
پیرمرد سربلند کرد از روي کتاب و نگاهی به ما کرد...
romangram.com | @romangram_com