#بغض_محیا_پارت_415

خیلی آرام گفته بودم که...

نگاهم به نعیم که با ماشین دور میشد ماند...

- دختر تنها تو این جاده میدونی یعنی چی؟!...

دوباره محیاي سرکش انگار رو آمده بود...

یه وري نگاهش کردم...

- یعنی چی؟!...

اصلا به شما چه که خودتو قاطی مسائل من میکنی؟!...

میخواد چی بشه...

اون اتفاقی که نباید میوفتاد افتاده،میخوام از چی بترسم ..حس کردم نگاهش رنگ خون گرفت...

و لب گزیدم از حرف نابجایم...

که مثل همیشه وقتی از کوره در میرفتم اختیار زبانم را از کف میدادم...

زل زده بود با همان نگاه خونبارش به من واین شدیدا مضطربم میکرد...

- دقیقا منظورتو نمیفهمم؟!...

تفهیم کن...

بی حرف رو گرداندم به سمت پنجره...

که چانه ام اسیر دستش شد...

که چانه ام اسیر دستش شد...

- کارت به جایی رسیده که واسه من افسوس خوابیدن با شوهرتو میخوري؟؟؟!...

هرکی طلاق گرفت دیگه نباید واسه خودش مرز قائل شه؟؟!...

محیا گفته بودم سرت و میبرم اگه خطایی ببینم ازت یادته که...

چانه ام را رها کرد و به روبه رو نگاه کرد...

- یه نگاه به شناسنامت بنداز میفهمی ربطش به من کجاست...

زیر عده منی هنوز،مال منی...

این حرف هاي گنده تر از دهنتو نمیدونم از کجا در میاد...

مواظب باش...

میدونی قاطی کنم هیشکی جلوم واینمیسته...

یعنی نمیتونه که وایسه...


romangram.com | @romangram_com