#بغض_محیا_پارت_414
و بی آنکه سلام کند روبه نعیم کرد...
- نعیم دیره...
چقدرحرف میزنی...
نعیم دستش را دراز کرد...
- بده سوئیچ این عروسکتو ببینم چجوریه...
- نه نعیم جان زحمت نکش قربونت برم...
خودم میام شمام پشتم بیایین...
- صدایش در آمد...
- نعیم یالا...
محیا توام بیا بالا...
نمی دانم چرا حرف که میزد به دهانم قفل زده میشد...
بی حرف سوئیچ را کف دست نعیم گذاشتم...
نعیم خندید...
- مرسی جذبه...
با حرص نگاهش کردم و داخل ماشین نشستم...
شیطونه میگه میرفتم عقب میشستما...
ولی در دل شیطون را لعنت کردم...
و بی آنکه سلام کنم در جایم جا به جا شدم...
و زیر لب غرغر کردم...
- انگار کیه؟!...
دستور میده...
اصلا یکی بگه تو رو سننه خودم میومدم دیگه...
نچ نچی کرد...
بی آنکه نگاهم کند...
و چه کسی می گوید من براي یک نگاهش داشتم پر پر میزدم؟!...
- دانشگاه بهت این طرز صحبت کردن و یاد داده...
جا خوردم...
romangram.com | @romangram_com