#بغض_محیا_پارت_413

- کی؟زنش؟!...

چپکی نگاهش کردم...

- نخیر داداشم،مگه پیگیرش نبودي؟!...

خندید...

- والا چه میدونم یه جوري قاطی کردي ...

منم هول کردم چرت میگم...

دستم را پشتش گذاشتم و روبوسی کردم...

- ممنون بابت همه چیز سوگند جان زحمت دادم...

اخم ظریفی کرد...

- این چه حرفیه بابا کلی خوش گذشت...

و چشمکی زد...

- کاري کردي که همش آرزو کنم بارون بباره بلکه نیم ساعت بشینی پیشم...

بازویش را فشردم...

- دیونه...

ممنون بابت همه چیز...

رو به مادرش کردم...

- ممنون خاله جون واقعا زحمت کشیدید...

با لبخند بدرقه ام کردند...

و وقتی که پایین رفتم...

امیرعباس را پشت فرمان دیدم...

و نعیم را کنارش که باهم صحبت میکردند...

نعیم از ماشین پیاده شد...

- به به دختر عموي شیر دل ما...

خندیدم...

- والا من که پسرم تو این جاده کپ کردم تو چطوري میخواستی بیاي...

لب فشردم و چیزي نگفتم...

شیشه را پایین داد...


romangram.com | @romangram_com