#بغض_محیا_پارت_412

و گوشی را به سوگند دادم تا آدرس دقیق را به امیرعباس بگوید...

تلفن را که قطع کرد...

- ووووي ...

محیا داداشت عجب صدایی داره...

و در ادامه چشمکی زد...

- مشتاق شدم ببینمش...

دستی در هوا تکان دادم...

-داداشم نبود، پسر عمم بود...

متفکر نگاهم کرد...

- وا پس چرا داداشت نیومد...

و نگاهش رنگ شیطنت گرفت و تنه اي زد...

- شیطون نکنه سر و سري داري که نیم نگاهی نمی کنی به این استاد خوشتیپ...

کلافه از کنجکاوي سوگند گفتم...

- چرت نگو سوگند...

چه ربطی دارن اصلا بهم، بعدم زن داره...

به سمتش برگشتم...

- هم داداشم هم پسر عمم...

کمی جا خورد از لحن سردم...

- حالا چرا ناراحت شدي بابا...

فقط یکم تعجب کردم که داداشت نیومد...

گفتم یه شوخیم باهات بکنم...

کمی لبم را کش دادم تا ناراحت نشود...

مشکل من درونی بود به سوگند بیچاره ربطی نداشت که...

مانتو ام را به تن کردم...

شالم را که مرتب میکردم گفتم...

- شاید همراهشه...

بی حواس گفت...


romangram.com | @romangram_com