#بغض_محیا_پارت_411

اما خودم هم میدانستم جرات چنین کاري را نخواهم داشت...

ساعتی گذشته بود که با سوگند گپ میزدم...

مثل همیشه روحیه ام را عوض میکرد با بودنش...

مادرش هم بسیار خونگرم و مهربان بود...

و خانواده ي دو نفره و خلوتشان مرا که تمام عمر طایفه اي زندگی کرده بودم،به وجد می آورد...

و باعث میشد لحظه اي هوس خانه ي خلوت و صمیمی آنها را داشته باشم...

در همان مدت کمی که وارد خانه شان شده بودم...

سوگند برایم گفت که تک فرزند است وپدرش فوت شده...

و این براي من به معنی زنگ خطر بود...

میترسیدم نکند از خانواده و زندگی خصوصی ام چیزي بخواهد بداند...

اصلا دوست نداشتم سوگند چیزي از من بداند...

به خاطرات خنده دار سوگند و مادرش گوش میدادم...

و جرعه اي از چایم را آرام آرام مزه میکردم...

و لبخند به لبم می آمد از صمیمیتشان...

مثل دو خواهر بودند بیشتر تا مادر و دختر...

حرف همدیگر را قطع میکردند و برایم ادامه خاطره را میگفتند...

و این انگار عجیب ترین و خارق العاده ترین رابطه ي مادر دختري دنیا بود براي من...

همانطور محو شیطنت آنها بودم که صداي ویبره موبایلم از جا پراندم...

همانطورکه محو شیطنت آنها بودم که صداي ویبره موبایلم از جا پراندم...

که نام امیر عباس را چشمک میزد...

تلفن را وصل کردم اما حرفی نزدم...

که او بعد از کمی مکث پرسید...

- محیا...

اونجایی؟!...

- بله...

- من وارد پرند شدم آدرس دقیق میدي لطفا...

- چند لحظه گوشی...


romangram.com | @romangram_com