#بغض_محیا_پارت_410

- آروم باش پسر داره میاد...

سکوت کردم...

و به مکالمه آقاجون و فرد پشت خط گوش دادم...

آقاجون خطاب به من گفت...

- دخترم در ماشین رو قفل کن...

وبا احتیاط بیا...

صداي پشت خط که حالا واضح تر بود را شنیدم و بند دلم پاره شد...

به گمانم امیرعباس بود...

- شرمنده آقاجون با تمام احترامی که براتون قائلم...

نمیخوام ناموسم این موقع شب آواره خیابونا باشه...

و صدایش داخل تلفن پیچید...

- الو محیا؟!...

با ضعیف ترین صداي ممکن جواب دادم...

- بله...

- کجایی؟!...

- دارم وارد جاده میشم...

با همان تحکم و صلابت همیشگی اش گفت...

- برگرد خونه دوستت تا بیام...

- چیییی؟! نه اصلا...

- همین که گفتم محیا...

زود باش ...

تا یه ساعت دیگه میرسم...

و تلفن را قطع کرد و من ماندم همانطور گوشی به دست...

حتی اجازه حرف دیگري را هم به من نداده بود...

تماس گرفتم با سوگند و خبر دادم که به خانه شان میروم...

تا بیایند دنبالم، و خدا میداند چقدر خوشحال شد و استقبال کرد...

و من هزاران دفعه وسوسه شدم به رسم لجبازي همیشه ام تنها برگردم...


romangram.com | @romangram_com